فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

291

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

گياهى است كه در شنزار مىرويَد . الجِدْر - ج جُدُور ( ن ) : گياهى است كه در شنزار مىرويَد . الجُدَر - دانه‌هاى ريز كه بر پوست بدن درآيد ، آثار زدن يا زخم كه بر روى پوست نمايان باشد . الجَدَر - مترادف ( الجُدَر ) است . الجَدِر - ج جَدِرُون بالشيءِ و لهُ : هر چه كه شايسته به چيزى باشد . الجَدْرة - ( ن ) : واحد ( الجَدْر ) است . الجِدْرَة - ( ن ) : واحد ( الجِدْر ) است . الجُدَرَة - واحد ( الجُدر ) است . الجَدَرَة - واحد ( الجَدَر ) است . الجُدَريّ - ( طبّ ) : بيمارى آبله ؛ « جُدَرِيُّ المَاءِ » : بيمارى واگيردارى است بسان آبله كه معمولا در كودكان پديد مىآيد . الجَدَرِيّ - ( طب ) : مترادف ( الجُدَري ) است . جَدَعَ - - جَدْعاً الأنفَ و ما شاكلهُ : بينى و مانند آن را بُريد ؛ « لأَمْرٍ ما جَدَعَ قصيرُ أنْفِهِ » : اين ضربُ المثل براى كسى است كه بر كارى سخت دست زند براى دستيابى به آن ، - فُلاناً : فلانى را بازداشت و زندانى كرد ، - الرَّجُلُ عيالَهُ : آن مَرد بر خانوادهء خود سخت گرفت و به آنها چيزى نداد ، - الوَلَدَ : غذاى آن جوان را بد محتوى كرد . جَدِعَ - - جَدَعاً الرجلُ : بينى او و مانند آن را بُريد ، - الوَلَدُ : غذاى آن جوان بَد شد . جُدِعَ - الرجُلُ : بينى او بُريده شد . جَدَّعَ - تَجْدِيعاً هُ : به او گفت ، « جَدْعاً لك » : يعنى خدا خير را از تو بركند . اين واژه بنا بر مفعوليت مطلق منصوب است . الجَدِع - بد غذا ، آنكه با غذاى بد تغذيه نمايد . الجَدَعَة - باقى ماندهء عضو پس از بُريدن آن ، جاى قطع يا بُريدن . جَدَفَ - - جُدُوفاً الطيرُ : پرنده در حالى كه بالهايش بُريده شده بود پَريد ، - الرَّجُلَ : آن مَرد به هنگام شتاب در راه رفتن دستهاى خود را به حركت درآورد ، - جَدْفاً المَلَّاحُ السفينةَ : مَلوان كشتى را با پارو بر روى آب حركت داد ، - تِ السَّمَاءُ بالثَّلج : آسمان برف باريد ، - الشَّيءَ : آن چيز را بُريد ، - الظَّبيُ : آهو گامهاى كوتاه برداشت . جَدَّفَ - تَجْدِيفاً : كُفرانِ نعمت كرد ؛ « لا تُجَدِّفوا بِنِعَمِ ا لله » : كُفران نعمت خدا را نكنيد ، - على ا لله : بر خدا سخنان كُفر آميز گفت ، - المَلَّاحُ : ملوان قايق را با پارو بر روى آب راه بُرد . جُدِّفَ - عليه : بر او سخت گرفته شد ، او را در تنگنا قرار دادند . الجَدَفَة - سر و صدا و داد و فرياد . جَدَلَ - - جَدْلًا الحَبْلَ : ريسمان را تابيد ، - هُ : او را بر زمين افكند ، - الحَبُّ : دانه در خوشه درشت شد ، - الوَلَدُ : آن جوان نيرومند و استخوانهاى بدنش سخت شد ، - جُدُولًا الشيءُ : آنِ چيز سِفت و سخت و پُر توان شد . جَدِلَ - - جَدَلًا الحَبُّ : دانه در خوشه درشت شد ، - الوَلَدُ : آن پسر نيرومند شد . جَدَّلَ - تَجْدِيلًا الشَّعَر : موى را بافت ، - هُ : او را بر زمين انداخت . الجَدْل - مص ، - ج جُدُول : عضو ، اندام ، سِفت ، نيرومند . الجُدُل - « جدُلُ الإنسانِ » : نِى استخوانهاى دست و پاى انسان . الجَدَل - سختىِ دشمنى ، مهارت در نزاع و دشمنى ، - عِنْدَ المَنْطِقِيّينَ : و در علم منطق عبارت از : قياس چيزى با چيز ديگرى براى بيان حقيقت است مانند ؛ « فلانٌ يَطوفُ فى اللَّيْل فَهُوَ لُصّ » : چون فلانى شبها در كوچه و خيابان مىگردد پس دزد است . البته قياس يك امر تحقيقى نيست بلكه مقدمات بُرهان براى چيزى است ؛ « فَرَضَ جَدَلًا » : فرض كرد ، آن چيز را ممكن دانست ، براى آغاز مناقشه مقدمه چينى كرد . الجَدِل - سفت و سخت ، نيرومند ، آنكه بسيار مجادله كند . الجَدْلَة - دستهء هاوَن . الجَدَلِيّ - آنكه براى مناقشه و جدال شايسته باشد . جَدَمَ - - جَدْماً هُ : آن چيز را بُريد . الجَدَمَة - مَرد كوتاه . الجَدْوَى - عطا و كَرَم ؛ « دونَ جَدْوى » : بى فايده . الجُدُوب - زمين خشك و بى حاصل . الجَدْوَل - ج جَدَاوِل : رودخانهء كوچك ، شكلى است شامل مجموعه‌اى از مسائل و موضوعات مانند ( جدول ضرب ) در علم حساب ؛ « جَدْوَلُ الأَعْمال » : برنامهء كارها كه معمولًا در گروههاى پارلمانى و جُز آن مطرح مىگردد ؛ « جَدْوَلُ الأَسماء » : قائمه يا ليست اسامى . الجِدْوَل - مترادف ( الجَدْوَل ) است . الجَدْي - ج أَجْدٍ و جِدَاء و جِدْيَان [ جدي ] ( ح ) : بچهء بُز در سال اوّل زندگى ، - ( فك ) : بُرجى است در آسمان كه قبل از دَلْو مىباشد ، - ( فك ) : ستارهء قطبى كه با آن قبله را شناسند . الجَدِيّ - [ جدو ] : بخشنده و سخاوتمند . الجُدِّيّ - [ جدّ ] : آنكه جد بزرگ دارد . الجِدِّيّ - [ جدّ ] : مرد جِدّى . اين واژه ضد ( الهَزْلِيّ ) است ؛ « جِدّياً » : جدى و با متانت . الجَدِيب - زمين خشك و بى حاصل . الجَدْيَة - ج جَدًى و جَدَيَات [ جدي ] : آستر زير زين يا پالان كه معمولًا دو عدد مىباشد . الجدِّيَّة - [ جدّ ] : اهميت وضع يا حالت . الجَدِيد - م جَدِيد و جَدِيدة ، ج جُدُد [ جدّ ] : نو ، نوين . اين واژه ضد ( القَديم ) است ؛ « مِنْ جَديد » : براى بار دوّم ، دوباره . الجَدِيدَانِ - شب و روز ، زيرا هيچگاه كُهنه نمىشوند . اين كلمه مفرد ندارد زيرا بر هر يك از شب يا روز نتوان گفت ( الجَديدْ ) ؛ « لا أَفْعَلُهُ ما اخْتَلَفَ الجَدِيدانِ » : اين كار را هرگز نخواهم كرد . الجَدِير - ج جَدِيرون و جُدَرَاء بكذا أو لكذا : شايستهء به چيزى ، اهليت در كارى ، - بالذِكر : آنكه شايستهء به گفتن است . الجَدِيرة - ج جَدِيرَات و جَدَائِر : مؤنث ( الجَدير )